زندگی یک بار دیگر به من خیانت کرد،

پذیرفتم که برخی چیزها هرگز تغییر نخواهد کرد.

اجازه میدهم ذهن کوچک تو رنج مرا بزرگتر کند ،

مادر بزرگ خوب میگفتی خدا شانس بدهد

نمیدانم تاچه حد این وضع را تحمل خواهم کرد.

احساس میکنم درحال سقوطم نمیدانم چقدر ماند ه تا به زمین بخورم

بله قبول دارم کنترل خودمو از دست دادم

کاش این زندگی نبود کاش من نبودم

در خواب نیستم  یادارم کابوس میبینم

دستانم میلرزد صدایم را دیگر نمیشنوم

دیگر مثل گذشته نمیمانم نمیدانم...

به خواب نمیروم پس  نفسی میکشم

نمی توانم بیان کنم که چگونه ازهم پاشیدم.

درپشت نقاب خنده مسخره پنهان میشوم

آری دنیای ما انسانها بیهوده ترین چیزیست که میبینم

به انتهای بودنم رسیده ام پی میبرم که چه میتوانستم باشم

یادش بخیر نادیای بازیگوش را میگویم آن خوش زبان خانواده را میگویم

میپذیرم که واقعا اختیار از دست داده ام.....