غریبه...

           



نادیا دیگر بزرگ شده ای  دیگر دوستانت مثل گذشته نیستند.

دیگر آن قهر و آشتی بچگانه تمام شد . دوستاشتنهای کودکیمان گذشت.
 
بدترین خاطرهای کودکیمان شرین ترین خاطرهای امروز است.

دوستداشتنهای ما  چه زود تمام شد. بچگیمان بدون آنکه بدانیم گذشت.

عاشق هم بودیم رفیق هم بودیم حتی با هم شکلات بچگیمان را قسمت میکردیم بدون منت.

امروز بزرگ شده ایم همدیگر را نمیشناسیم. مانند 2 غریبه باهم رفتار میکنیم انگار که مرا نمیشناسی.
 
 دست تقدیر تورا از من جدا کرد گناه من چه بود. اگر تو الان کنار من بودی  مطمعا باش که چشم به غریبها نمیدوختم.

شبها با گریه سر بخواب نمیگذاشتم. چنان داغونم که نمیدانی وتو با من مثل یک غریبه رفتار میکنی...

دیدمت پس از سالها دیدمت چشمانت به معصومی  گذشته نبود.

مانند یک جنتر من  رفتار میکردی انگار که تو یک ایرانی نیستی غربت است دیگر..

این منم منو نگاه کن نادیا که با عروسکهایش دنیای داشت.

هیچکس نمیدانست که اینگونه شکسته بشم.

یادت هست بهترین عروسکم را به تو دادم که مبادا در غوربت احساس تنهای کنی..

 دیگر تمام شد میدانم که در این دنیا نمیشود روی کسی حساب باز کرد.

تنهایم را با دل نوشته هایم پور میکنم واشکهایم را با بالشم قسمت میکنم .


                                                                                                            

 

ادامه نوشته

عاشقی

                

بایاد تو شب و روزم را سپری میکنم.

وبا گفتن دل نوشته های که هرچند مانند پارچه 40 تکه میمانند دل خودم را راضی میکنم وبا انتشار دادن آن که میدانم نمیخوانیش دل خوش میمانم.

نمیدانی شبهای که دلم میگیرد. دورو ور خودم را پراز دل نوشته های  هرچند کوچکو بزرگ میبینم.

 انگار که تومرا در آغوش گرفته ای چه خرسند میشوم آن لحظه وبا صدای گریهایم غرقه در تو میشوم.

تا چشم بر هم میزنم فقط مشتی کاغذهای خط خطی شده و پراز اشک احساس چیزی نمییابم.

من هنوز از تو مینویسم.توی که فقط بذرغم را درقلب صبورمن کاشتی ومیدانم که دیگر عاشق کسی نخواهم شد.

چرا که این دل یک بار عاشقی میکندنه صد بار.

میگوند آنکه رفتنی هست بگذار برود. اما این دل هنوز منتظر تو خواهد ماند ورفتنت را باور ندارد بفهم....

  

عزیز دل تو...

    


درست است که بعضی ها بوده اند...

و بعضی ها هستند....

و خیلی ها هم بعدا می آیند . . .


اما من میخواهم عزیز ِ دل تو باشم . . . !

میدانی . . . ؟

من دخترم با آرزوهای کوچک و بزرگ یک انسان مثل تو حتی مهربان تر از تو ..

                                                                         یک فرشته که دنیا محتاج دخترانی مثل من است.

میتوانم هم درد تو باشم.میتوانم باتو باشم.

                                              حرفهایم بوی غرور میدهد میدانم آن را هم نیز حساب دختر بودنم بگذار ..

نیاکان ما مرد بودن دختران ما باکره بودن زنان ما با عفت بودن پس چه شد این همه دل دادگی!!!

دیگر به که بگویم غمهایم را سر به زانوی مادر هم گذاشتن دیگر کفاف غمهایم را نمیدهد.

دخترانه میخندم. دخترانه گریه میکنم ودخترانه عاشق میشم.

          ولی بدان دخترانه زندگی خواهم کرد آخر میدانی من میخواهم عزیز دل تو باشم عزیزدل تو........