آدم برفی...
یادش بخیر چه روزهای بود روزهای کودکی من
چقدردرانتظار باریدن برف روز شماری میکردم من
آه چه دقایق وحشتناکی زمان حرکت نمی کرد
گاهی به نظر میرسید که دیگر از برف خبری نیست ومن
فراموش نخواهم کرد روزی که از خواب برخاستم مادرم با تبسومی گفت
بلند شو نازنینم ببین چه کسی در انتظار توست ومن
با خنده گفتم راست میگوی ومادر به آرامی پرده اتاقم را کنار زد وگفت
چه منظره خوبیست آدم برفی در حیاط ایستاده ومن
بی درنگ از جا برخواستم وای خدای من انتظار تمام شود
همان تصویری که در ذهن داشتم یک آدم برفی با شال گردن زرین
یه کلاه به بزرگیه دنیا وبینی به مانند یک هویچ چشمانی به بزرگی گیلاس چه روز های خوبی بود آن روزگار من
من بودم وتو آدم برفی دوست داشتنیم تاشب هم بازی هم بودیم
چه روز به یاد ماندی بود چه روز باشکوهی بود ومن
تعریف تورا به دوستانم گفتن چه لذت بخش بود
حتی شب هم درخواب تورا میدیم ومن
صبح فردای آن روز که در کنارم نبودی سراغت را از باد گرفتم, سراغت را از آب پرسیدم, اشکهایم سرازیر شود
کلاهش بود شال گردنش هنوز میدرخشید ومن
به مادرم گفتم آدم برفی من کو باخنده جواب داد, رفت تا سال بعد به من گفت که در گوشت بگویم
مرا نگرد دست سرنوشت تورا از من جدا کرد ومن
حالا مانده ام و آن خاطرهای به یاد ماندنی و این بغض لعنتی.......

سلام دوست عزیز ممنون از اینکه به وب من سر زدید.