نادیا دیگر بزرگ شده ای  دیگر دوستانت مثل گذشته نیستند.

دیگر آن قهر و آشتی بچگانه تمام شد . دوستاشتنهای کودکیمان گذشت.
 
بدترین خاطرهای کودکیمان شرین ترین خاطرهای امروز است.

دوستداشتنهای ما  چه زود تمام شد. بچگیمان بدون آنکه بدانیم گذشت.

عاشق هم بودیم رفیق هم بودیم حتی با هم شکلات بچگیمان را قسمت میکردیم بدون منت.

امروز بزرگ شده ایم همدیگر را نمیشناسیم. مانند 2 غریبه باهم رفتار میکنیم انگار که مرا نمیشناسی.
 
 دست تقدیر تورا از من جدا کرد گناه من چه بود. اگر تو الان کنار من بودی  مطمعا باش که چشم به غریبها نمیدوختم.

شبها با گریه سر بخواب نمیگذاشتم. چنان داغونم که نمیدانی وتو با من مثل یک غریبه رفتار میکنی...

دیدمت پس از سالها دیدمت چشمانت به معصومی  گذشته نبود.

مانند یک جنتر من  رفتار میکردی انگار که تو یک ایرانی نیستی غربت است دیگر..

این منم منو نگاه کن نادیا که با عروسکهایش دنیای داشت.

هیچکس نمیدانست که اینگونه شکسته بشم.

یادت هست بهترین عروسکم را به تو دادم که مبادا در غوربت احساس تنهای کنی..

 دیگر تمام شد میدانم که در این دنیا نمیشود روی کسی حساب باز کرد.

تنهایم را با دل نوشته هایم پور میکنم واشکهایم را با بالشم قسمت میکنم .